این چند شب امیرحسین خان و مهمونهای عزیزمون....
سلام پسرک عزیزم
هرچند سرماخوردگیت یکم بهتر شده اما نمیدونم چرا دو شبه و البته از غروب که میشه شروع میکنی به غر زدن و بهونه گرفتنو جیغ و گریه
از شانس بد من هم فقط میخوای بغل من باشی
و پیش هیچ کس نمیری البته بهت حق میدم آخه هنوز سرماخوردگیت داره اذیتت میکنه و بینیت که همیشه کیپ شده و درست نمیتونی نفس بکشی و شیر بخوری دندونات هم شده قوز بالا قوز
پشت سر هم داره در میاد و اذیتت میکنه خییییییییییییییلی خسته شدم 
دیگه بدنم جون نداره خدا کنه این مراحلو زودتر پشت سر بزاری دلم لک زده واسه ی چند روز استراحت و گردش
.و اما دیروز خاله فاطمه و عمو حسین با پریا جون و عمه ی پریا اومدن خونمون
من که حسااااابی ذوق کردم و یک تجربه جدید داشتم این که از دوتا بچه نگهداری کنم تا خاله اینا برن واسه ی فروشگاهشون جنس بخرن.اولش استرس داشتم
که نکنه اذیتم کنی اما دیروز که کلی با دوتاتون بازی کردم و هر دوتون بچه های خوبی بودین الان هم از صبح خاله اینا رفتن خرید و من و بعد از کلی بازی باهم دوتاییتونو خوابونم 
ولی خودمونیما بزرگ کردن دوتا بچه با فاصله ی سنی خیلی کم سخته دیگه اختلاف سنی 4 تا 5 سال خوبه نه بیشتر نه کمتر








این چند شب امیرحسین خان و مهمونهای عزیزمون....
